یا خدا گفتم و دلمو زدم به دریا دیدمش٬ از دور داشت میومد٬ دست و دلم شروع کرد به لرزیدن با همون وقار همیشگیش... می خواستم داد بزنم بگم تویی اون پریزادی که ازش مینویسم گفت پی نوشت: میرم٬ میرم تا با دل نیما تنها بمونم تنهای تنها ...
با خودم گفتم میرم جلو هرچه بادا باد
دیگه راهی واسه آروم کردن این دل شوریده نداشتم
به خودم این جرات رو دادم واسه ی اولین بار تو چشماش نگاه کنم
اومدم اسمش رو به زبون بیارم
ولی...
زبونم رو بست
پرنده ای که مال تو نیست اگه صدتا قفس هم که بسازی آخرش میره!
انگار آب یخ ریختن رو سرم٬
شکستم... شکستم ...
یا حق
+
نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 22:4 توسط نیما
|

نگاهم کن پری زاد تا از روزن نگاهت به آسمان پر گيرم
...
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 13:35 توسط نیما
|

همنشين ِ نفسهاي من شده اي پری زاد!
با دلتنگي ِ ديدگانم يکي شده اي...
+
نوشته شده در جمعه دهم خرداد 1387ساعت 23:30 توسط نیما
|

بذار در ِ گوشت بگم:
ميخوامت!
اين خلاصه ي تموم جُرماي عاشقونه ي دنياست پری زاد ...
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 22:53 توسط نیما
|

... می بارم با دیدارت پرنده می شوم. تو را دوست دارم. پ.ن: دلم داره رنگ و بو می گیره پری زاد قصه ی من.
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:25 توسط نیما
|

نگاهم که می کنی
پرنده می شوم
آغوشت قفس است و من
تنها پرندۀ محتاج قفس...
+
نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 1:29 توسط نیما
|

کي فكرشو مي كرد كه من هم يه روز بيام به دنياي وبلاگ و وبلاگ نويسي؟ پس؛ نقطه سرخط !
نمي دونم...
شايد اگه اصرار دوستان نبود من الان اينجا٬ جايي نداشتم!
همينجا از همه دوستان تشكر مي كنم
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 15:53 توسط نیما
|
