یا خدا گفتم و دلمو زدم به دریا دیدمش٬ از دور داشت میومد٬ دست و دلم شروع کرد به لرزیدن با همون وقار همیشگیش... می خواستم داد بزنم بگم تویی اون پریزادی که ازش مینویسم گفت پی نوشت: میرم٬ میرم تا با دل نیما تنها بمونم تنهای تنها ...
با خودم گفتم میرم جلو هرچه بادا باد
دیگه راهی واسه آروم کردن این دل شوریده نداشتم
به خودم این جرات رو دادم واسه ی اولین بار تو چشماش نگاه کنم
اومدم اسمش رو به زبون بیارم
ولی...
زبونم رو بست
پرنده ای که مال تو نیست اگه صدتا قفس هم که بسازی آخرش میره!
انگار آب یخ ریختن رو سرم٬
شکستم... شکستم ...
یا حق
+
نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 22:4 توسط نیما
|
